ابیاتی از علامه طباطبایی
نکته ۴۷
از دل آنروز که من زاده ام داغ بدل بوده و دل داده ام
تا به ره افتاده ام از کودکی هیچ نیاسوده دلم اندکی
شهر و ده سینه و دریا و کوه گشتم و بگذشتم و دل در ستوه
رحل بهر جای که می افکنم روز دگر خیمه خود می کنم
شاهد مقصود ندیدم دمی هیچ ندیدم خوشی وخرمی
چرخ نگردید بکامم دمی قرعه نیفتاد بنامم دمی
از کف و از کاسه گردون دون برده ام و ریخته ام اشک و خون
من که نبودم به رهش خار راه کوشش وی را ننمودم تباه
جرم من این است که آزاده ام در رقم تیر دلی ساده ام
دوش بیاد دل ویران شدم چون خط ایام پریشان شدم
عاقبتم سینه غم تنگ شد پای شکیبایی من لنگ شد
شمع بدستی و بدست دگر ساغر و مینا شدم از در بدر
نیم شب از خانه گریزان شدم گاه سحر سوی گلستان شدم
گاه بهار و شب مهتاب بود خرگه گل بود و لب آب بود
